از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 143 از 290

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (143)

◉ 0 بازدید ⏱ 4:47 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:23 من از متحدان انصار هستم
0:25 من با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شاهد احد و غزوات بعدی بودم.
0:32 من مورد اعتماد پیامبر صلی الله علیه و آله و رازدار او بودم
0:38 و احادیث وسوسه تا قیامت از او گرفته شد
0:42 انگار می‌توانستم آن را با چشمان خودم ببینم
0:46 در نبرد سنگر
0:49 پیغمبر صلی الله علیه و آله می خواست از اخبار طرف هایی که بر ضد ما جمع شده بودند بداند
0:56 در یک شب سرد و سخت بودیم
1:01 ما از ترس و گرسنگی رنج می بریم
1:04 ایشان رضی الله عنه فرمودند
1:07 آیا مردی هست که اخبار مردم را برای من بیاورد؟
1:10 خداوند او را در روز قیامت نزد من نگه دارد
1:14 ما ساکت شدیم و هیچ کدام جواب او را ندادیم
1:18 بعد دومی را گفت
1:20 آیا مردی هست که اخبار مردم را برای ما بیاورد؟
1:23 خداوند او را در روز قیامت نزد من نگه دارد
1:26 ما ساکت شدیم و هیچ کدام جواب او را ندادیم
1:30 بعد بار سوم گفت ولی هیچ کدام جوابش را ندادیم
1:35 او رضی الله عنه به من فرمود: برخیز و خبر مردم را برای ما بیاور.
1:42 بعد از اینکه او مرا به نامم صدا زد چاره ای جز بلند شدن نداشتم
1:47 او رضی الله عنه به من گفت: برو اخبار مردم را برای من بیاور.
1:53 آنها را در مورد من وحشت نکنید
1:56 گفتم: گوش می دهم و اطاعت می کنم یا رسول الله.
2:01 وقتی او را ترک کردم، ترس، گرسنگی و سرما مرا ترک کرد
2:08 انگار در حمامی قدم می زدم تا اینکه به میان مردم آمدم و از اخبارشان مطلع شدم
2:16 وقتی می خواستم برگردم، ابوسفیان، پیشوای مشرکان را دیدم که پشت بر آتش نماز می خواند.
2:25 بنابراین من یک تیر در کمان گذاشتم و خواستم آن را پرتاب کنم
2:30 پس به یاد قول رسول خدا صلی الله علیه و آله افتادم که فرمودند: «آنها را از من وحشت نکنید».
2:37 پس تیر را به جایش برگرداندم و اگر آن را می زدم حتماً آن را می زدم
2:44 پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفتم و اخبار مردم را به او گفتم
2:50 وقتی کارم تمام شد سرمایی که پیدا کرده بودم برگشت
2:56 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از مازاد خرقه ای که می پوشید و در آن نماز می خواند مرا پوشاند.
3:04 تا سحر خواب ماندم
3:08 وقتی مؤذن اذان داد، رضی الله عنه به من گفت: برخیز، بخواب.
3:16 وقتی مرگ مرا فرا گرفت، گریه کردم و گفتند: چه چیزی تو را به گریه می‌اندازد؟
3:23 پس گفتم: من از حسرت دنیا گریه نمی کنم، بلکه مرگ برای من محبوب تر است.
3:30 اما نمی دانم از روی رضایت این کار را کردم یا نارضایتی
3:37 وقتی کفن را برایم آوردند، نگاه کردم دیدم گران است
3:44 گفتم: این برای من کفن نیست، بلکه دو لفاف سفید بدون پیراهن برایم کافی است.
3:54 زیرا من جز اندکی را در قبر نمی گذارم تا آن ها را با بهتر یا بدترشان عوض کنم
4:03 سپس چند کلمه را زیر لب زمزمه کردم و گفتم
4:08 خوش آمدی مرگ، عاشقی که با حسرت آمد
4:13 من از پشیمانی موفق نمی شوم
4:16 بعد روحیه ام لبریز شد
4:19 من کی هستم؟