از مجموعهٔ من أنا؟
· درس 222 از 290
تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (222)
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
0:16
من از اصحاب مهاجر و از پیشینیان بادریان هستم
0:23
من عموی عبدالله بن عمر و خواهرش حفصه مادر مؤمنان هستم که خداوند از هر دو راضی باشد.
0:31
به حبشه مهاجرت کردم و سپس به مکه بازگشتم
0:35
سپس پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت کرد
0:41
جنگ های بدر و احد و بقیه جنگ ها با او شاهد بود
0:48
برادرم عثمان بن مادون رضی الله عنه از دنیا رفت
0:52
او سرپرستی خانواده اش را به من سپرد
0:55
عبدالله بن عمر رضی الله عنه نزد من آمد
0:59
قطبان دختر عمویش عثمان بود و او را به عقد او درآورد
1:04
مغیره بن شعبه رضی الله عنه نیز آمد و از مادرش خواستگاری کرد و از او خواست که پولی بگیرد.
1:12
مادرش موافقت کرد و نظر کنیز با نظر مادرش بود
1:18
این به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید
1:22
از من در این مورد پرسید و من گفتم
1:25
ای رسول خدا، دختر برادرم و من وصی پدر او هستیم
1:30
من از او غافل نشدم و او را به عقد شخصی درآوردم که فضیلت و خویشاوندی او را می شناختم
1:37
رضی الله عنه می فرماید: از هوس های او پیروی کن که حق او بر خود بیشتر است.
1:45
پس پیامبر صلی الله علیه و آله آن را از ابن عمر و شوهرش مغیره بن شعبه حذف کرد.
1:52
من در زمان جانشینی عمر بن الخطاب رضی الله عنه امارت بحرین را بر عهده گرفتم.
1:59
سپس به شراب خواری متهم شدم، پس عمر رضی الله عنه مرا احضار کرد
2:04
او در این باره از من سؤال کرد، اما من انکار نکردم و به او گفتم که این آیه را تفسیر کردم
2:13
کسانی که ایمان آوردند و به آنچه خوردند عمل صالح انجام دادند گناهی نیست اگر بترسند و ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند سپس بترسند و ایمان بیاورند و سپس بترسند و ایمان آورند و سپس بترسند و نیکی کنند و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
2:39
عمر سوء تعبیر کرد و گفت اگر از خدا بترسید از آنچه خدا بر شما حرام کرده دوری می کنید.
2:49
سپس عمر به مردم نزدیک شد و گفت: نظر شما در مورد مجازات او چیست؟
2:55
گفتند: ما فکر نمی کنیم که او را شلاق بزنی مگر اینکه مریض باشد، پس چند روز در این باره سکوت کرد.
3:03
سپس یک روز تصمیم گرفت مرا شلاق بزند و به دوستانش گفت: در شلاق زدن او چه می بینید؟
3:11
گفتند: ما فکر نمی کنیم که اگر مریض است شلاق بزنید. عمر گفت: ديدار خدا در زير تازيانه نزد من محبوبتر از ديدار او در حالى است كه او بر گردن من است.
3:25
تازیانه کامل برای من بیاور، پس عمر دستور داد تا مرا شلاق بزنند، پس من بر عمر عصبانی شدم و او را رها کردم.
3:34
سپس عمر رضی الله عنه به حج رفت و من نیز با مردم به حج رفتم.
3:41
وقتی از حج برگشتیم، عمر از جاده ای رفت و خوابید
3:48
وقتی از خواب بیدار شد مرا احضار کرد و گفت: به خدا سوگند در خواب به سراغ من آمد. گفت: صالح، زیرا او برادر توست.
4:00
چون نزد من آمدند من از آمدن نزد او امتناع کردم، پس عمر رضی الله عنه امر کرد که مرا نزد او ببرند هر چند چنین شود.
4:10
وقتی نزد او آمدم با من سخن گفت و از من طلب بخشش کرد و با من آشتی کرد پس من کیستم؟