از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 268 از 290

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (268)

◉ 0 بازدید ⏱ 5:55 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب بزرگ و از ده بهشت موعود هستم
0:24 من به دست یکی از دوستان -رضی الله عنه- مسلمان شدم
0:27 او هر دو هجرت را هجرت کرد و همه صحنه ها را با پیامبر صلی الله علیه و آله دید
0:34 روز یکشنبه بیست عمل جراحی انجام دادم که تعدادی از آنها در پاهایم بود
0:39 من از او لنگ شدم
0:42 او رضی الله عنه مرا در رأس دسته ای به دومات الجندل فرستاد.
0:48 او به من توصیه کرد که اگر خداوند ما را پیروز کرد، با دختر پادشاه آنها ازدواج کنیم، من نیز چنین کردم
0:55 در جنگ تبوک، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روزی در فضای باز بود.
1:02 ترسیدیم وقت نماز سحر را از دست بدهیم
1:05 پس نماز خواندیم و اصحاب مرا آوردند تا با خود نماز بخوانم
1:10 سپس پیامبر صلی الله علیه و آله آمد در حالی که ما مشغول نماز بودیم
1:15 پشت سر من نماز خواند و به من اقتدا کرد و در رکعت دوم به ما ملحق شد
1:20 پس از آنكه نماز را تمام كرديم برخاست و وظيفه خود را ادا كرد
1:25 بعد از نماز به ما گفت: راست می گویید.
1:29 هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه آمد بین مهاجران و انصار برادری برقرار کرد.
1:37 پس بین من و سعد بن الربیع رضی الله عنه اخوت بود
1:41 سعد به من گفت که من در میان انصار بیشترین ثروت را دارم
1:46 بنابراین من پولم را بین من و تو به دو نیم تقسیم می کنم
1:50 من دو تا زن دارم ببین کدوم رو بیشتر دوست داری و من بخاطرت طلاقش میدم
1:55 پس به او گفتم خدا به تو و خانواده و پولت صبر بدهد. فقط بازار شهر را به من نشان دهید
2:03 پس به بازار رفتم و معامله کردم و مقداری گندم و قیسی بردم
2:09 مقداری پول جمع کردم و سپس با زنی از انصار ازدواج کردم
2:16 من در پاشنه صفرا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
2:21 به من گفت: «محیّا» و من گفتم: ای رسول خدا با زنی از انصار ازدواج کردم.
2:29 گفت: من به اندازه آن ماهر نیستم، به اندازه یک سنگ طلا وزن دارد.
2:35 گفت: خدا بر تو باد هر چند گوسفند باشد.
2:41 پس از آن، اگر من را در حال برداشتن سنگی دیدی، امیدوار بودی که زیر آن طلا یا نقره پیدا شود.
2:50 به برکت دعای او رضی الله عنه یکی از ثروتمندترین مسلمانان شدم.
2:58 پاکدامن و سخاوتمند و در راه خدا بسیار انفاق کردم و متواضع و زاهد بودم
3:06 من در میان ممالیک خود قدم می زنم، اما آنها را نمی شناسم
3:11 روزی مادر مؤمنان عایشه رضی الله عنها صدایی شنید که شهر را شاد کرد.
3:18 گفت: این چیه؟ گفتند: قافله ای از شام آمد.
3:24 700 شتر پر از غذا و چیزهای خوب مختلف
3:30 پرسید برای کیست و به او گفتند مال من است
3:34 او به آنها گفت: من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود.
3:41 او را دید که در حال خزیدن وارد بهشت می شود
3:46 وقتی این را شنیدم، نزد او رفتم و از او پرسیدم و او آنچه را که شنید به من گفت
3:53 به او گفتم: شهادت می‌دهم که کاروان و بارهایش صدقه‌ای برای رضای خداوند متعال است.
4:02 یک روز روزه بودم و برای صبحانه برایم غذای لذیذ و لذیذ آوردند
4:09 پس گفتم مصعب بن عمیر کشته شد و او بهتر از من است
4:14 او را در عبا پوشانده اند و اگر سرش را بپوشاند سرش نمایان می شود
4:22 حمزه کشته شد و از من بهتر بود
4:26 جز شنل چیزی برای پوشاندن او وجود نداشت
4:30 آنگاه آنچه به ما داده شد از دنیا به ما داده شد
4:34 می ترسیدم که در کارهای نیک ما تعجیل شود
4:38 بعد شروع کردم به گریه کردن تا اینکه غذا را ترک کردم
4:42 من بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله با مادران مؤمنان مهربانی کردم
4:50 من به آنها قول پول و مراقبت می دهم
4:53 پیامبر صلی الله علیه و آله به همسرانش فرمود
4:57 فقط راستگویان و صبوران دوباره با شما مهربان خواهند شد
5:02 عایشه رضی الله عنها برای من دعا می کرد و می گفت:
5:07 خداوند شما را از بهشت حفظ کند
5:11 هنگامی که مرگ به من نزدیک شد، برای هر مردی که در میان اهل بدر باقی ماند وصیت کردم
5:17 به چهارصد دینار و آنها یکصد بود
5:21 برای هر زنی از مادران مؤمنان، مبلغ زیادی وصیت کردم
5:28 من کی هستم؟
5:34 پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
5:38 پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
5:42 وقتی قسمت بعدی میاد انشالله