از مجموعهٔ من أنا؟
· درس 32 از 242
تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (47)
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
توقف کنید
0:03
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
0:12
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
0:16
من از اصحاب بزرگ یمن هستم
0:23
او از استادان حضرموت و پسر پادشاهان آن بود
0:28
من از روی میل به اسلام مسلمان شدم
0:31
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا گرامی داشت
0:35
او به من داد همانطور که پادشاهان می دهند
0:38
او به خوبی از من تعریف کرد
0:40
در حالی که ما در محضر مرگ هستیم
0:44
وقتی به ظهور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدیم
0:49
پس من از قوم خود نزد او رفتم
0:53
تا اینکه شهر ارائه شد
0:55
قبل از اینکه با او آشنا شوم با دوستانش آشنا شدم
0:58
به من گفتند
1:00
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را به شما مژده داد
1:04
سه روز قبل از اینکه به ما برسد
1:08
سپس او را ملاقات کردم که درود خدا بر او باد
1:12
از من استقبال کرد و وارد صندلی من شد
1:15
عبایش را برای من پهن کرد
1:18
پس مرا وادار کرد روی آن بنشینم
1:20
سپس مردم را صدا کن و نزد او جمع شو
1:23
سپس بر فراز منبر رفت
1:25
و مرا با خود بزرگ کرد و او را صدا زدم
1:28
سپس خدا را شکر و حمد کرد
1:31
سپس گفت
1:33
آهای مردم
1:35
این مرد
1:36
او از سرزمینی دور نزد شما آمده است
1:39
از کشور حضرموت
1:41
نه ترسی به سراغت آمد و نه آرزویی
1:44
او از عشق به خدا و رسولش آمد
1:48
با او مهربان باش
1:50
این یک عهد اخیر با پادشاه است
1:53
بعد به من گفت
1:55
شما بقیه پسران پادشاهان هستید
1:58
خداوند تو و پسرت را بیامرزد
2:01
و در پسر پسرت
2:03
سپس از منبر پایین آمد و من نیز با او پایین آمدم
2:08
پس گفتم یا رسول الله
2:10
خانواده ام مرا در حقم شکست دادند
2:14
و او گفت
2:16
من به شما دو برابر می دهم
2:18
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من دستور داد
2:22
در خانه ای در شهر
2:24
و فرمان معاویه بن ابی سفیان رضی الله عنه
2:28
تا خانه ام را به من نشان دهد
2:30
پس با شتر سوار شدم بیرون
2:33
معاویه پیاده رفت بیرون
2:36
حتی اگر به نوعی باشیم
2:39
معاویه به من گفت
2:41
پشت سرت دنبالم بیا
2:43
پس گفتم
2:44
یکی از باسن پادشاهان نباش
2:47
و او گفت
2:49
پس دمپایی خود را به من بده
2:51
گفتم
2:53
اگر در سایه شتر زندگی می کنید
2:56
در تعریف و تمجید از او بخیل نبودم
2:59
یا کفشم را به او بدهم
3:01
اما بدم می آمد که او را حدس دوم بزند
3:04
در آن زمان من تازه وارد اسلام شدم
3:08
سپس هنگامی که معاویه شام را تصرف کرد
3:12
اومدم سمتش
3:14
پس مرا وادار کرد با او روی تخت بنشینم
3:17
موقعیتم را با او به من یادآوری کرد
3:19
پس من از او خجالت کشیدم
3:21
ای کاش آن را در دستانم می گرفتم
3:25
من کی هستم؟
3:27
پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
3:32
پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
3:37
وقتی قسمت بعدی میاد
3:40
انشاالله
3:42
بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها
3:47
وقتی رسول را میجوید یا میگفت، از او پیروی میکرد
3:52
آنها اینجا بودند که ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند
3:57
یادشان بر ما بلند باد
4:02
رفتند و از من سؤال کردند
4:07
آیا آنها مانند یک ستاره، آسمان و تپه هستند؟
4:12
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
4:18
و جهان نفس برای آنها آشکار شده است