از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 278 از 288

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (280)

◉ 0 بازدید ⏱ 5:25 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب جوانان انصار هستم
0:22 من با پدرم شاهد عهد دوم عقبه بودم
0:25 من از جمله کسانی بودم که شاهد آن بودم و آخرین آنها مرد
0:30 نه من و نه هیچ کس دیگری شاهد جنگ بدر نبودیم
0:33 پدرم من را از شرکت در آنها منع کرد
0:36 به منظور مراقبت از نه خواهر
0:39 اما پس از کشته شدن پدرم در احد
0:42 من یکی از غزوات پیامبر صلی الله علیه و آله را از دست ندادم
0:48 من با پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار نزدیک بودم
0:53 من چیزهای زیادی در مورد او یاد گرفتم
0:56 در مسجد النبی یک قسمت داشتم
0:59 من مردم را در مورد آن می شناسم و دین آنها را درک می کنم
1:03 من با مسلمانان در حفر خندق شرکت کردم
1:07 روزی دیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله به شدت گرسنه است
1:13 از گرسنگی دو تا سنگ به شکمش بست
1:17 پس نزد همسرم برگشتم و به او گفتم
1:20 آیا غذایی دارید؟
1:23 پس کیسه ای برایم آورد که حاوی یک صاع جو بود
1:27 ما کس دیگه ای نداریم
1:29 ما یک گوسفند کوچک داشتیم
1:32 گوسفند را ذبح کرد و جو را آسیاب کرد
1:36 پس کمی غذا درست کردیم
1:39 سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
1:42 پس به سمتش رفتم و گفتم
1:45 ای رسول خدا ما برای تو غذا درست کردیم
1:49 بیا تو و یکی دو تا با تو
1:53 پیامبر صلی الله علیه و آله فریاد زد
1:57 گفت: ای اهل خندق!
2:00 به غذا خوش آمدید
2:03 رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
2:07 اصلا پایین نیومد
2:10 و خمیر خود را نپزید تا من پرداخت کنم
2:14 وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
2:17 خمیر را برای او به خانه ام آوردم
2:20 در آن تف کرد و برکت داد
2:23 سپس همه ما را غسل تعمید داد
2:25 در آن تف کرد و برکت داد
2:28 مردم با رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند
2:32 آنها هزار مرد بودند
2:35 به خدا قسم خوردند تا سیر شدند
2:39 سپس آنها رفتند
2:41 و همه چیز ما همان طور که هست پر شده است
2:44 خمیر ما باید همانطور که هست پخته شود
2:47 از جنگ ذات الرقاع برگشتیم.
2:51 به مدینه با رسول خدا صلی الله علیه و آله
2:55 روی یک شتر لاغر راه می رفتم
2:58 شاید از راه رفتن خسته بشم
3:01 و من عقب افتادم
3:04 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به من رسید
3:07 مالک گفت
3:10 عرض کردم یا رسول الله
3:13 این من را کند کرد
3:16 گفت عنک و من او را آنخ کردم
3:19 و رسول خدا صلی الله علیه و آله لعنت کرد
3:23 سپس فرمود: این چوب را از دستت به من بده
3:26 بنابراین من انجام دادم
3:29 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را گرفت
3:32 شتر را با آن می کوبیم
3:35 او با من تماس گرفت
3:38 بعد گفت سوار شو
3:41 بنابراین من سوار شدم
3:44 پس شتر من پیاده روی کرد که تا به حال نرفته بود
3:47 سپس او رضی الله عنه به من گفت
3:50 این برای شماست
3:53 گفتم: نه، بلکه مال توست یا رسول الله.
3:56 گفت: نه، بلکه فروخت.
3:59 گفتم نه مال شماست
4:02 گفت: نه، بلکه آن را به یک مثقال طلا بفروش
4:05 پس شتر را به او فروختم
4:08 او را در شهر به او می سپارم
4:11 وقتی رسیدیم
4:14 وقتی به شهر رسیدیم، شتر را برایش آوردم
4:18 سپس فرمود: می بینی که آن را می گیرم؟
4:21 شتر شما شتر و درهمهایتان را بگیرید
4:24 آنها مال شما هستند
4:27 شتر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نزد من ماند
4:30 و ابوبکر و عمر
4:33 او نتوانست، پس او را نزد عمر آوردم
4:36 بنابراین او داستان خود را می دانست
4:39 گفت: آن را در شترهای صدقه بگذار.
4:42 و در بهترین مراتع
4:45 به او گفتم تا شتر مرد
4:48 رسول خدا برای من طلب آمرزش کرد
4:52 خداوند یک شب او را رحمت کند و درود بفرستد
4:55 این شتر بیست و پنج ساله است
4:58 یک بار من کی هستم؟
5:05 پاسخ های خود را در نظرات به اشتراک بگذارید
5:08 در زیر ویدیو و ما پاسخ را ثابت خواهیم کرد
5:11 وقتی پایین آمد در نظرات تصحیح کنید
5:14 قسمت بعدی انشاالله