از مجموعهٔ من أنا؟
· درس 26 از 290
تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (26) | عمرو بن أمية الضمري رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
توقف کنید
0:03
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من یکی از شجاع ترین و کشنده ترین اصحاب قبل از اسلام هستم
0:24
او به چریکی و شجاعت مشهور بود
0:28
او در میان اعراب به سختگیری و بی رحمی شهرت داشت
0:32
ابوسفیان بادیه نشینان را برای ترور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه فرستاد.
0:40
پس خداوند پیامبرش و بادیه نشینان را به اسلام درود فرست
0:44
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به راه خود رها کند
0:49
سپس به من و سلمه بن اسلم گفت
0:52
بیرون برو تا ای ابوسفیان بن حرب به مکه بیایی
0:57
اگر غافلگیرش کردید، او را بکشید
1:01
پس من و دوستم بیرون رفتیم تا به مکانی نزدیک مکه رسیدیم
1:07
پس سوارهای خود را بستیم و شبانه وارد مکه شدیم
1:12
مردی را دیدیم که مرا شناخت و به مردم مکه گفت
1:17
گفت: اینها به خیر نیامدند
1:21
مردم در درخواست ما جمع شدند
1:24
بنابراین من و دوستم فرار کردیم تا اینکه به غاری در کوه پناه بردیم
1:30
پس آمدند در کوه به دنبال ما گشتند، اما ما را نیافتند
1:35
فردای آن روز یکی از مشرکان آمد
1:39
او برای اسبش در نزدیکی لور علف می چراند
1:43
پس نزد او رفتم، او را با چاقو زدم و وارد غار شدم
1:47
دو شب در محل خود ماندیم و سپس راه افتادیم
1:52
پس دوستم گفت: آیا از خبیب بن عدی رضی الله عنه سؤالی داری تا او را زمین بگذاریم؟
1:58
به او گفتم کجاست
2:01
گفت: او را به صلیب کشیدند، در محاصره نگهبانان
2:05
پس گفتم: به من صبر بده و مرا رها کن.
2:09
اگر از چیزی می ترسی، نزد شتر خود برو و بر آن بنشین
2:14
رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و این خبر را به او گفت
2:19
مرا تنها بگذار، زیرا من راه شهر را می دانم
2:26
سپس نزد خبیب رضی الله عنه رفتم
2:29
او مرده بود و روی درختی مصلوب شد
2:32
نگهبانان اطرافش خواب بودند
2:35
بنابراین او را بر پشتم حمل کردم
2:37
وقتی کمی از آنها فاصله گرفتم
2:41
آنها بیدار شدند و به دنبال من رفتند
2:44
حبیب را به زمین انداخت
2:47
و من چوب را از او جدا کردم
2:49
بعد خاک ریختم رویش
2:51
جاده سافاری را در پیش گرفتم
2:54
مشرکان نتوانستند به من برسند و برگشتند
2:58
ادامه دادم تا جایی به نام الغامیم مشرف شدم
3:03
پس با کمان و تیر و خنجر وارد غاری شدم
3:08
در حالی که من در آن هستم
3:10
سپس مردی از بنی بکر آمد
3:13
پس وارد غار شد و گفت: آن مرد کیست؟
3:17
گفتم: مردی از بنی بکر
3:20
گفت: من از بنی بکر هستم.
3:25
سپس خم شد و صدایش را بلند کرد و آواز خواند و گفت
3:30
تا زنده هستی مسلمان نیستی
3:33
من دین مسلمانان را محکوم نمی کنم
3:37
پس با خودم گفتم
3:39
به خدا من امیدوارم که تو را بکشم
3:43
وقتی خوابش برد، نزد او رفتم و او را کشتم
3:47
بعد رفتم بیرون
3:49
وقتی به شهر نزدیک شدم
3:51
چون من دو پا دارم
3:53
قریش آنها را برای جاسوسی از اخبار فرستادند
3:57
پس به آنها گفتم اسیر باشید
4:00
یکی از آنها را رد کرد
4:02
پس او را انداختم و کشتم
4:05
وقتی آن مرد دیگر را دید، اسیر شد
4:09
بنابراین او را قوی کردم
4:11
سپس او را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بردم
4:16
خبرم را به او گفتم
4:18
پیامبر صلی الله علیه و آله خندید
4:22
خوب به من زنگ زد
4:24
من کی هستم؟
4:26
پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
4:32
پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
4:36
وقتی قسمت بعدی میاد انشالله
4:41
بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
4:46
وقتی رسول را میجوید یا میگفت، از او پیروی میکرد
4:51
آنها اینجا بودند که ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند
4:56
وقتی ملاقات می کنیم، یادشان بلند می شود
5:01
رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
5:06
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
5:11
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
5:16
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد