از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 147 از 288

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (147)

◉ 0 بازدید ⏱ 4:52 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید
0:04 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:22 از انصار
0:24 او به دلیل شجاعت، حیله گری، فداکاری و رستگاری معروف بود
0:29 من در گذشته مسلمان شدم
0:32 من شاهد صحنه هایی با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
0:36 ابو رافعان یهودی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آزار می رساند.
0:42 و کفار را بر ضد خود یاری می کند
0:45 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مردانی از انصار را برای ترور او فرستاد.
0:52 و مسلمانان را از شر آن رهایی می بخشد
0:55 او به من دستور داد که آنها را کنترل کنم
0:57 ابورفیعان در قلعه خود در خیبر بود
1:01 پس نزد او رفتیم
1:03 تا غروب آفتاب به ما نزدیک نشدند
1:07 چوپانان با چهارپایان خود به قلعه بازگشتند
1:11 پس به دوستانم گفتم
1:13 بنشینید
1:15 زیرا من می روم و با دربان مهربان هستم
1:19 شاید بتوانم وارد شوم
1:21 پس نزدیک شدم تا به در نزدیک شدم
1:24 بعد صورتم را با لباس پوشاندم که انگار دارم خودم را تسکین می دهم
1:29 دربان به من سلام کرد
1:31 سلام، اگر می خواهید وارد شوید، وارد شوید
1:35 می خواهم در را ببندم
1:38 پس وارد قلعه شدم
1:40 نزدیک در پنهان شد
1:43 تا زمانی که من به موضوع خود رسیدگی کنم و برنامه ام را تنظیم کنم
1:47 دربان در را بست
1:49 بعد کلیدها را به گیره آویزان کرد و رفت
1:53 بنابراین دستم را به سمت کلیدها بردم و آنها را گرفتم
1:56 بنابراین در را کمی باز کردم
1:58 به اتاقی در بالای قلعه نگاه کردم
2:01 برخی از آنها به آن میخکوب شده اند
2:04 پس دانستم که اتاق ابورافع است
2:07 هنگامی که اهل سمره او را ترک کردند
2:10 به سمتش رفتم
2:12 بنابراین هر بار که دری را باز می کردم درست می کردم
2:15 او مرا از درون بست
2:17 تا اینکه به ابورافع رسیدم
2:20 بنابراین او با همسرش در یک اتاق تاریک بود
2:25 به دلیل تاریکی نمی توانم آنها را از هم تشخیص دهم
2:29 پس او را ابورافع صدا کردم.
2:32 گفت این کیه؟
2:35 به سمت صدا افتادم
2:37 پس او را با شمشیر زدم
2:40 بعد دویدم بیرون
2:42 ابو رافع فریاد زد
2:44 پس فهمیدم که او نمرده است
2:46 پس نزد او برگشتم
2:48 و صدایم را عوض کردم و گفتم
2:50 ابا رافع چه مشکلی داری؟
2:53 به مادرت گفت وای
2:56 مردی در خانه با شمشیر مرا زد
2:59 بنابراین من مکان او را می دانستم
3:01 پس برای بار دوم او را با شمشیر زدم
3:04 سپس نوک شمشیر را در شکم او گذاشت
3:07 تا اینکه از پشتش بیرون آمد
3:10 پس مطمئن بودم که او را کشته ام
3:13 بعد دویدم بیرون
3:15 و درها را باز کردم
3:17 بابا بابا
3:19 و من ضعیف بین بودم
3:21 از پله ها افتادم
3:23 و پایم شکست
3:25 پس او را با عمامه بستم
3:27 سپس راه افتادم تا آنجا که نشستم
3:30 از دروازه قلعه
3:32 وقتی صبح شد
3:34 عزادار روی حصار ایستاد
3:36 و او گفت
3:38 من سوگوار ابورافع هستم
3:40 تاجر مردم حجاز
3:42 پس نزد همراهانم رفتم
3:45 و من گفتم، می آیم، می آیم
3:47 خداوند ابو رافع را کشت
3:50 بنابراین به سمت شهر حرکت کردیم
3:53 وقتی واردش شدیم
3:56 او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
3:59 بالای منبر موعظه می کند
4:01 وقتی ما را دید گفت:
4:04 چهره ها کار کردند
4:06 پس گفتیم
4:08 و صورت تو ای رسول خدا
4:10 وقتی دید، پایم شکست
4:13 او گفت
4:14 پای خود را ساده کنید
4:16 پس پخشش کردم
4:17 پس آن را پاک کرد
4:19 پس تبرئه شدم
4:20 انگار هیچوقت ازش شکایت نکردم
4:23 من کی هستم؟