از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 290 از 290

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (290)

◉ 0 بازدید ⏱ 5:08 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید
0:04 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:22 از بنی الحارث از یمن
0:25 من قد بلند بودم
0:27 بدن بزرگ
0:28 خیلی تاریکه
0:30 هر که مرا ببیند از من استقبال می کند
0:32 اسلام خیلی دیر آمد
0:35 در سال دهم هجری با قوم خود به مدینه آمدم
0:40 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با اسلام بیعت کرد
0:45 او به زهد و رویاپردازی معروف بود
0:47 و توجه به مصالح مسلمانان
0:50 و در جبهه های جنگ
0:52 او به دلیل شجاعت، شجاعت و رهبری خوبش مشهور بود
0:56 و به دست خود بسیاری از سرزمین های زمین را گشودم
1:01 و من به مردم می گفتم
1:03 من فقط چیزها را با حقیقت می بینم
1:06 من حقیقت را جز به عدالت نمی بینم
1:09 من عدالت را جز در اطاعت خدا نمی بینم
1:14 او در فتوحات اسلامی در دوران خلفای راشدین شرکت داشت
1:19 من یک سرباز وفادار برای فرماندهان ارتش بودم
1:23 و در جنگ مناذیر
1:25 من با برادر مهاجرم بودم
1:27 ما به فرماندهی ابوموسی اشعری رضی الله عنه با دشمنان می جنگیم
1:33 و در طول نبرد
1:35 دشمن برادرم را محاصره کرد
1:37 پس او را کشتند و سرش را بریدند
1:40 آنها آن را روی یک تیرک مشرف به میدان جنگ نصب کردند
1:45 میل به انتقام در من به وجود آمد
1:48 و به برادر شهیدم گفتم
1:50 به خدا سوگند به شما ثواب خواهد داد
1:53 وقتی ابوموسی دید که چقدر دلم برای برادرم تنگ شده است
1:58 او فرماندهی ارتش را به من واگذار کرد
2:01 ای کاش مردم این کار را می کردند
2:03 عزم رزمندگان را تقویت کرد
2:06 سپس باران سیل خروشان را بر دشمن باریدیم
2:10 ما آنها را جز فراری و زندانی رها نکردیم
2:14 پس جنگنده را کشتیم
2:16 و اسارت اتمی ما
2:18 کشور را باز کردیم
2:21 سپس با سپاه اسلام پیشروی کردم
2:24 کشور به کشور باز می کنم
2:27 تا اینکه به مرزهای سیجستان رسیدیم
2:31 اطراف شهری پر رونق را با قصرهای مجلل احاطه کردیم
2:35 احاطه شده توسط قلعه های عظیم
2:38 بنابراین ما آن را محاصره کردیم
2:40 سپس خداوند آن را به روی ما باز کرد
2:42 شاهزاده آنها به دست ما افتاد
2:46 بنابراین او به سمت من آمد
2:48 او در ازای آزادی خود باج می دهد
2:51 پس به او گفتم
2:53 فدای تو می کنم اگر به مسلمانان فدیه سخاوتمندانه بدهی
2:57 و او گفت
2:58 چقدر می خواهی؟
2:59 او نیزه ای به طول بیش از دو متر بیرون آورد
3:03 بنابراین آن را در زمین کاشتم
3:05 و من به او گفتم
3:06 بر این نیزه از طلا و نقره بریز
3:10 تا زمانی که کاملاً در آب فرو برود
3:13 گفت: راضی هستم
3:14 پس گنج های خود را بیرون آورد
3:17 شروع کرد به ریختن آن روی نیزه تا آن را پوشاند
3:21 پس من آن پول را گرفتم
3:23 بنابراین پنج نفر از آنها
3:25 من سهم مجاهدین را دادم
3:28 من چیزی از آن برای خودم نگرفتم
3:33 و در یکی از نبردها با پارسیان
3:36 بین ما جنگ شد، بحث شد
3:39 با تعداد کم ما و تعداد زیاد دشمنانمان
3:42 پرویز موفق شد
3:44 فرمانده پارسیان به صلح
3:46 بر این اساس به او پاسخ دادم
3:48 از او دعوت کردم تا در اردوگاه مسلمانان به من ملحق شود
3:52 و من به او امنیت دادم
3:54 قبول کرد که بیاید
3:56 به مردانم دستور دادم که محل پذیرایی از پرویز را آماده کنند
4:00 او از آنها خواست که در اطراف تخته جمع شوند
4:03 انبوهی از اجساد ایرانیان کشته شده
4:06 و در دو طرف جاده ای که از آن عبور خواهد کرد قرار گیرد
4:10 اجساد دیگر در بی نظمی پراکنده شده اند
4:14 وقتی پرویز پیش من آمد
4:17 بدنش از ترس من می لرزید
4:20 دلش با دیدن مرده ترسیده بود
4:24 جرات نداشت به من نزدیک شود
4:26 جلو نیامد تا با من دست بدهد
4:29 او با من موافقت کرد که هزار پسر به مسلمانان بدهم
4:33 روی سر هر پسر یک ظرف پر از طلا بود
4:38 پس من آن را از او پذیرفتم و با او آشتی کردم
4:42 من کی هستم؟
4:48 پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
4:52 پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
4:56 وقتی قسمت بعدی میاد انشالله