از مجموعهٔ من أنا؟
· درس 121 از 290
تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (121)
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از انصار هستم
0:24
همه صحنه ها را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جز بدر دیدم
0:30
زیر درخت بیعت کردم
0:33
من قوه قضائیه را در شام و مصر به عهده گرفتم
0:36
معاویه رضی الله عنه در صورت غیبت در دمشق، من را جانشین خود در دمشق قرار می داد.
0:42
من فرمانده دریا بودم، پس به رومیان حمله کردم و آنها را اسیر کردم
0:48
روزی مردی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که در مصر بودم نزد من آمد.
0:57
گفت: من ملاقات کننده ای نداشتم.
1:02
اما من و شما از رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث شنیدیم
1:08
امیدوارم شناختی از او داشته باشید
1:12
گفتم چیه؟
1:14
چنین و چنان گفت
1:17
بنابراین ما در مورد گفتگو بحث کردیم
1:19
سپس گفت: چرا تو را ژولیده می بینم که امیر زمینی؟
1:25
گفتم رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را از زیاده خواهی نهی کرد.
1:33
گفت: چرا کفش بر تو نمی بینم؟
1:38
گفتم پیغمبر صلی الله علیه و آله دستور می داد که گاهی جشن بگیریم
1:46
از مردی صد دینار گرفتم
1:50
پس هر که را پیدا کرد صدا زد و بیست دینار گرفت
1:55
پس اونی که پیداش کرد اومد
1:57
گفت: این پول توست، پس آنچه به من داده ای به من بده
2:03
مرد گفت: صد و بیست دینار داشتم.
2:08
این صد و بیست دینار من است. شما آن را گرفتید
2:14
بنابراین آنها به سراغ من آمدند
2:16
پس به صاحب پول گفتم
2:18
مگر به یاد دارید صد و بیست دینار نداشت؟
2:23
گفت بله
2:25
و به دیگری گفتم: صد تا پیدا کردی
2:29
گفت بله
2:31
گفتم: پس آن پول را نزد خود نگه دار تا صاحبش بیاید.
2:36
و هیچی بهش نده
2:38
پول او نیست
2:40
یک روز برای تهاجم بیرون رفتیم
2:43
من شاهزاده ارتش بودم
2:45
در حالی که با سرعت راه می رویم
2:48
شخصی گفت:
2:50
شاهزاده
2:52
مردم قطع شده اند
2:54
بایستید تا به شما برسند
2:57
روی خشکی ایستادیم و در کنارمان یک قلعه بود
3:02
پس مردی قرمز رنگ با سبیل دیدیم
3:06
برای من بیاور
3:08
گفتند بدون نذر از قلعه فرود آمد
3:12
پس از او پرسیدم
3:14
گفت دیروز خروس خوردم و شراب خوردم
3:19
در حالی که من خواب بودم دو مرد به سمت من آمدند
3:22
پس شکم مرا شست
3:24
دو زن نزد من آمدند
3:26
گفتند: من مسلمانم.
3:28
من الان مسلمانم
3:31
حرفش را کامل نکرد
3:33
تا اینکه سنگی از قلعه به او رسید و به او اصابت کرد
3:37
سپس به خواب رفت و مرد
3:40
گفتم: خدا بزرگ است.
3:43
کمی کار کرد و حقوق زیادی گرفت
3:46
بر او نماز خواندیم و سپس دفنش کردیم
3:50
مردی نزد من آمد و گفت:
3:52
خصلت هایی را به من توصیه کن که خداوند من را به آن بهره مند سازد
3:56
پس به او گفتم
3:59
اگر می توانید بدانید و نمی دانید، این کار را انجام دهید
4:03
اگر می توانید گوش کنید اما صحبت نکنید، این کار را انجام دهید
4:08
اگر می توانید بنشینید و او کنار شما نمی نشیند، این کار را بکنید
4:14
من کی هستم؟
4:25
پاسخ صحیح را در نظرات علامت بزنید
4:28
وقتی قسمت بعدی میاد انشالله