از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 87 از 283

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (89)

◉ 0 بازدید ⏱ 5:09 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 توقف کنید
0:03 با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
0:12 یک چالش جدی برای اینکه من هستم
0:16 من دختر بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله هستم
0:23 مادرم خدیجه، خدا از او راضی باشد
0:27 من ده سال قبل از مأموریت به دنیا آمدم
0:30 من صاحب قرارداد را می شناختم
0:33 پدرم صلی الله علیه و آله و سلم بود
0:36 او مرا دوست دارد و از من تعریف می کند
0:39 مرا به عقد پسر عمویم ابوالعاص بن الربیع رضی الله عنهم درآورد.
0:44 بنابراین من اینجا با او زندگی کردم
0:47 وقتی پدرم رضی الله عنه مبعوث شد
0:51 سریع به او ایمان آوردم
0:53 شوهر اسلام را رد کرد
0:56 پس قریش از شوهرم دعوت کردند که مرا ترک کند
1:00 با همسری از اشراف خانه های قریش غرامت گرفت
1:05 جواب آنها را می داد و می گفت:
1:08 نه، قسم می خورم
1:10 من هرگز دوستم را ترک نمی کنم
1:13 من دوست ندارم همسرم را داشته باشم
1:16 زنی از قریش
1:19 و هنگامی که روز بدر بود
1:21 شوهرم برای جنگ با مسلمانان بیرون رفت
1:24 به دست آنها اسیر شد
1:27 پس گردن بندي را كه مادرم خديجه رضي الله عنه در روز عروسي به من داده بود به او فرستادم.
1:35 وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله او را دید
1:39 به من پیام بده
1:41 او از شوهرم شفاعت کرد تا او را بدون باج آزاد کند
1:45 بازگشت به قرارداد
1:48 از شوهرم خواست که مرا به شهر بفرستد
1:52 وقتی شوهرم به مکه برگشت
1:56 به من دستور داد که برای پیوستن به پدرم آماده شوم
2:00 او از برادرش کینانا خواست که من را راهی کند
2:05 جایی که او با برخی از یاران ملاقات خواهد کرد
2:08 چه کسی مرا به شهر خواهد برد
2:11 پس کنانا تیر و کمان او را گرفت
2:14 او مرا در روز روشن بیرون آورد
2:17 در مقابل آینه و سماع قریش
2:20 مردم قیام کردند و به ما پیوستند
2:23 با هوده من را ترساندند تا اینکه افتاد
2:27 بارداری تو شکمم افتاد
2:30 سپس کنانا سوهاما پراکنده شد
2:33 قسم می خورم که کسی به من نزدیک نمی شود
2:36 جز اینکه با تیری در گلویش شلیک کرد
2:39 او یک خانم نبود
2:42 پس مردم عقب نشینی کردند
2:44 سپس ابوسفیان آمد
2:46 نانا بهت گفت
2:48 آن را به مکه برگردانید
2:51 سپس شبانه مخفیانه به راه افتاد
2:54 مردم در مورد آن صحبت نمی کنند
2:57 من برخلاف میل مردم مکه رفتم
3:00 نانا این کار را برای تو انجام داد
3:03 شب که شد با من رفت بیرون
3:06 مرا به زید بن حارثه سپرد
3:09 و یک مرد دیگر
3:12 پدرم رضی الله عنه بود
3:14 آنها را فرستاد تا مرا به مدینه ببرند
3:18 سپس شوهرم بعد از آن مسلمان شد
3:20 شش سال
3:22 به شهر مهاجرت کرد
3:24 پیامبر صلی الله علیه و آله به من پاسخ داد
3:27 به او با اولین عقد ازدواج
3:30 و من با او ماندم
3:32 با این حال، این بیماری موقتی نیست
3:34 از سقوطی که افتاد
3:36 وقتی از مکه هجرت کردی
3:39 تا اینکه وقتم تمام شد
3:41 در سال هشتم هجری
3:44 مادران مؤمنان مرا شستشو می دهند
3:47 پدرم رضی الله عنه آنها را به من داد
3:50 ایزاره و گفت
3:52 کاری کنید که او آن را حس کند
3:54 یعنی بخشی از بدنش کردند
3:57 مستقیما بدون کفن
4:00 سپس برای پدرم رضی الله عنه دعا کرد
4:04 او و شوهرم به قبر من رفتند
4:08 من کی هستم؟
4:19 در نظرات
4:21 وقتی قسمت بعدی میاد
4:23 انشاالله
4:25 بهترین قرن ها
4:27 موقعیت ها و مثال ها
4:30 از پیامبر پیروی کردند
4:32 اگر تلاش کرد یا گفت
4:35 آنها اینجا بودند
4:37 ابرهای زندگی ما را سیراب می کنند
4:40 پس به ما ایمان آوردند
4:43 یادشان بزرگ است
4:46 رفتند و رفتند
4:48 یک سوال در وجدان وجود دارد
4:51 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
4:56 آنها پر از زندگی شدند
4:58 به عملکرد آنها افتخار می کنند
5:01 و جهان نفس برای آنها آشکار شده است